• 1
  • 2
  • 3
  • 4

صفحه نخست

دیر یا زود همه ما یک نام خواهیم داشت ....!

افسانه طغیان  رمانی فانتزی و اسطوره ای به قلم نویسنده و شاعر ایرانی بنیامین ملکی است. این رمان داستان سرزمینی باستانی را نقل می کند که درگیر حمله موجوداتی اهریمنی به نام عاریذات ها ( عاری از ذات) می شوند.

در کتاب اول این مجموعه، انسان ها که بی خبر از وجود چنین موجوداتی، در پی جنگ با همسایگان خود هستند. اما به ناگاه همه ی مردمان دچار خواب هایی آشفته و اتفاق هایی هول ناک می شوند که همه را از فرا رسیدن روزگاری سخت خبر می دهد.

جلد اول این رمان حاصل هفت سال تلاش بی وقفه این نویسنده است.
با هم قسمتی از جلد اول این مجوعه را می خوانیم :

شبی آرام و روشن بود و سوزی سرد و کم­جان، ذرّه‌های غبارِ آتش را به‌سویی می‌برد. نور ماه بر هر سنگ از سنگفرش درخششی انداخته بود و صدا و بخارِ نفس‌های اسبان از سیاهیِ آغل به آرامی بیرون می‌آمد. دمی بعد دو سرباز از دور پیرزن را به‌سوی نُترات می‌آوردند. زیر بغلش را گرفته بودند قامت و جثه کوچکش را به دنبال خود می‌کشیدند. پیرزن از اولین دیدار با نُترات، قبراق‌تر به‌نظر می‌آمد؛ گویا شرایطش در زمان آزادی سخت‌تر از اکنون در سیاه‌چال بوده.

نورِ ماه، چهره خندان و چروکیده‌اش را برای نُترات روشن کرد. لبخندش به شکلی بود که معناها داشت و نگاهش نُترات را به کوچکی و ضعف می‌دید. به محض رسیدن به نُترات، آهی از خستگی کشید و بر نشیمنگاهی از کنده درخت نشست و دستانش را بر آتش گرفت. نُترات دو سرباز را آزاد خواند تا با او تنها باشد.

صدای قدم‌های سربازان دور می‌شد اما نه نُترات و نه پیرزن، سکوت را حتی به درودی نشکانده بودند. صدای ترکیدن پوست شاخه‌ها درآتش، بلند و بلندتر می‌شد. پیرزن مشغول جابه‌جا کردن ذغال‌های گداخته با شاخه‌ای در دست شد. نُترات خواست تا در مورد شرایط سیاه‌چال با پیرزن صحبت کند اما لب به سخن نگشوده بود که پیرزن گفت:

- آن پایین خوبی‌هایی هم دارد...

نترات با تعجب سکوت کرد. پیرزن در همان حال ادامه داد:

- برای کسانی که به اجبار از همه جا رانده می‌شوند، بودن در جایی که به اجبار نگاه‌شان دارند، لطف هم دارد...

سپس چوبش را به میان آتش انداخت، دست بر زانو زد و به نُترات خیره شد. نُترات پرسید:

- نامت چیست؟

پیرزن خنده‌ای کرد و با اطوار پرسید:

- این وقت شب آمده‌ای تا نامم را بپرسی؟

نُترات با ترشرویی گفت:

- هیچ میلِ مزاح ندارم. نامت را پرسیدم چون واژه مناسبی برای خطابت‌ نمی‌یابم.

- بگو نُترات... هرچه می‌خواهی بخوان مرا. دیر یا زود همه یک نام خواهیم داشت.

نترات به‌سوی پیرزن چرخید و به حالتی مشکوک پرسید:

- چه نامی؟ پیرزن دوباره خندید و گفت:

- آری. این سؤالی‌ست که به پرسیدنش آمده­ای. همه می‌خواهید بدانید که چه شده؛ و چه خواهد شد. اما برای دانستن باید صبر کنید. به‌زودی خواهید دید... و خواهید دانست.

- از چه چیز با این یقین سخن می‌گویی؟

پیرزن به چشمان نُترات خیره شد و گفت:

- از همان چیز که تو به آن ظنین شده­ای. این روزها دگر آب و خاک و باد و آتش، آمدنش را وعده می‌دهند؛ تا بدانی که در زمانش به هیچکدام­شان اعتمادی نیست.

نترات که دیگر از این حرف­ها کلافه شده بود. به ناگهان سر از سوی پیرزن تاباند و با کراهت گفت:

- بس است این اراجیف. دگر از تظاهرِ پیرانی دیوانه چون تو به دانستن چیزی بیش، خسته­ام. فکر می‌کردم چیزهایی برای گفتن داری اما اکنون دیگر حتم دارم که دیوانه­ای.

پیرزن با خنده، چرکِ دندانش را مکید و بر زمین تف کرد... سپس با لبخند سر تکان داد و گفت:

- انگار همین دیروز بود؛ من هم چون دیگران خانه و خانواده‌ای داشتم. در یکی از بزرگ‌ترین قبایل هوشان. چند سال پس از مرگ همسرم بود که شروع شد. مدتی بود که فردِ عجیبی را در خواب، بیداری و درکوچه و بازار می‌دیدم. دیگر دستگیرم شده بود که تنها من قادر به دیدن او هستم. ابتدا می‌ترسیدم اما با گذرِ زمان، بخشی از عادت من شد. از میان جمعیت با لبخندی منزجرکننده، زیرِچشم به من خیره می‌شد و بدون گام برداشتن، همه جا سایه به سایه به دنبالم می‌آمد. تا مدتی می‌ترسیدم و گریه­کنان می‌گریختم. اینجا بود که مردم کم‌کم به سلامت روانم شک می‌کردند. همیشه مرا وادار به رفتن در خلوت می‌کرد تا بتوانیم به‌راحتی صحبت کنیم. شب‌ها تا صبح در گوشم زمزمه می‌کرد؛ حرف­هایی که شنیدنشان برایم نیاز شد. مرا وسوسه می‌کرد که تنها با او زندگی کنم. سعی کرد مرا از خانواده و دوستانم دور کند که موفق به این کار هم شد. سرانجام شبی با او به جنگل گریختم. جایی که هیچکس مرا نیابد... سال‌ها بعد با گروهی از زرمرزیان آشنا شدم و اکنون خانواده‌ای بزرگ داریم.

نترات که تمام توجه­اش به حرف­های پیرزن جلب شده بود، بی­درنگ و کنجکاوانه پرسید:

- او چه می‌گفت؟ از او‌ نمی‌پرسیدی که کیست و چه می‌خواهد؟ پیرزن ادامه داد:

- او از شروعِ پایان می‌گفت و روزی که بشر، با پایانی تلخ مواجه خواهد شد.

نترات نیز بر چوبی نشست؛ خود را به آتش نزدیک کرد و بار دیگر پرسید:

- از او‌ نمی‌پرسیدی که کیست و چه می‌خواهد؟

- به این پرسش، پاسخ‌های زیادی می‌داد اما باور‌ نمی‌کردم.

- چرا؟

- چون به این پرسش، پاسخ‌های زیادی می‌داد.

نُترات دمی سکوت کرد و سپس پرسید:

- چه شد که دیگر او را ندیدی؟ پیرزن خندید و با لحن عجیبی گفت:

- به­یاد ندارم که چنین حرفی زده باشم. نُترات با تعجب پرسید:

- یعنی هنوز هم او را می‌بینی؟

پیرزن آرام به کنار نُترات نگاه کرد و با لبخند گفت:

- آری؛ هنوز هم او را می‌بینم.

نترات آرام و با حالی عجیب سرش را به‌سوی جایی که پیرزن نگاه می‌کرد برگرداند و با نگاهی مرعوب و ساکن، به کنارِ خود خیره ماند. سکوت حاکم شد و صدای آتش بالا گرفت. ناگهان شعله‌های آتش قد کشیدند و با سرعتی دو چندان لرزیدند. اینجا بود که نُترات برخاست و با فاصله از آتش و پیرزن ایستاد. او شروع به خنده کرد و صدایش در فضای سردِ حیاط پیچید. نُترات با خشم گفت:

- در این شرایط برای مردم هیچ چیز بهتر از سوزاندن ساحری پیر در آتش نیست. پس وادارم مکن.

پیرزن خنده‌هایش را تمام کرد و با آرامش و لبخند گفت:

- رهایم کن به­کارِ خود بروم نُترات... زمان برای همه­مان رو به اتمام است.

نترات، سر به‌سوی بلندای دیوارهای شیرشین در پشت  خود چرخاند و گفت:

- چطور؟ مگر خود از پایانی تلخ‌ نمی‌ترسی؟ در شیرشین امن‌تر نخواهد بود؟ سیاه‌چالتان هم که گفتی لطف‌ها دارد. پس دگر از چه رو هوای رهایی داری؟ در شیرشین بمان. این دیوارها از تو و مردانت محافظت خواهند کرد.

پیرزن هم از دور نگاهی به بلندای دیوارهای شیرشین و سربازان روی آن انداخت و گفت:

- این دیوارها اگر می‌توانستند از شما محافظت کنند، اینهمه سرباز‌ نمی‌گذاشتید تا از دیوارها محافظت کنند. باور کن نُترات. آن­­دم که سیل خروشانِ عاریذات‌ها از دشت‌ها به سمتتان گسیل یابد، آثارتان شسته خواهد شد آن‌گونه که انگار هیچوقت نبوده‌اید. ناگهان نُترات پرسید:

- گفتی چه؟ عاریذات‌ها؟

پیرزن سر به تأیید تکان داد و گفت:

- این نام را از من بگیر تا دستِ کم سربازانت بدانند که با چه می‌جنگند.

نترات دمی در سکوت برین نام دقیق شد. سپس با بیمی که در دلش افتاد، گفت:

- عاریذات ؛ به معنایِ عاری از ذات... درست است؟

پیرزن جمله‌ای که پیش‌تر در ابتدای صحبت گفته بود دوباره تکرار کرد:

- دیر یا زود، همه یک نام خواهیم داشت.

نترات و پیرزن به هم خیره بودند و انعکاس شعله‌های لرزان آتش را در چشمان یکدیگر می‌دیدند.

شب تاریک و تاریک­تر، و گویِ ماه، در دستانِ سیاه ابر پنهان می‌شد.

خرید آنلاین نسخه چاپی

خرید نسخه الکترو نیکی از طاقچه

برچسب ها: آخر الزمان,, معرفی کتاب,, فانتزی,

تماس با ما

با خواندن کتاب های ما هزاران زندگی را تجربه کنید


نشرموج
خیابان انقلاب، خیابان دوازده فروردین، خیابان نظری، کوچه جاوید یک ،پلاک شش واحد یک
02166959925
02166495274
info@mowjbook.com
شنبه تا چهارشنبه - نه صبح الی پنج عصر

آخرین اخبار در کانال تلگرام نشرموج