• 1
  • 2
  • 3
  • 4

صفحه نخست

هیچ قطاری در بیابان، ایستگاه ندارد!


گذری بر: " وش وش، وشی، وشان، سیاوش "- نوشته: " محمد رضا یوسفی "  

فرزاد زادمحسن

" وش وش، وشی، وشان، سیاوش "؛ روایت پاره های وجودی و زمینه ها و جلوه های شخصیت یکی از همین – به تعبیر شاملو- " بچه های اعماق " در جامعه ما و پیوند این پاره ها در یک زمینه و بستر روایی است که فارغ از برخی گسست ها و خلاء ها در چینش عناصر روایت، چشم اندازی از یک " تخیل " رشد یافته و خلاق را پیش چشم می نهد.


تلاش نویسنده در ترسیم افقی از همکنشی عینیت و جریان و توالی رخدادها با تخیل و تلفیق زمان روایی و زمان درونی و ذهنی و جریان یافته در خیال آدمهای داستان و در یک کلام؛ نزدیک شدن به انگاره ی ذهنیت کاراکترها و قرار گرفتن واقعیت در ذیل روایت ذهن و خیال، قابل توجه بنظر می رسد و در کلیت اثر، ردپای این نگاه درون نگر، ذهنیت محور و در پی کاوش انگیزشها و کنشها و کششهای درون شخصیتهای داستان را به وضوح و با تاکیدی تمام، شاهدیم.

شروع کتاب، از دریچه خطاب دوم شخص و از منظری نسبتا غافلگیر کننده است که بی مقدمه چینی و تمهید مقدمات، ذهن مخاطب را درگیر ماجرا می کند و جسد نیمه جان قهرمان داستان را طرف خطاب می گیرد و آرام آرام به گذشته اش نقب می زند و دنیای درون او را می کاود و " وش وش " و " وشی " و " وشان " و " سیا " ی پنهان در مراحل تکوین و دگردیسی او را در برابر " سیاوش " درونش – با فره ایزدی و کبوترهای به تاراج رفته اش، با همه آن معصومیت تکه تکه شده و تباه و از دست رفته اش- رودررو می کند.


زبان؛
اگرچه در برخی موارد، ضعف هایی به فقدان یکدستی و ناهموارگی نثر داستان انجامیده از جمله: " دور و اطراف جسد حلقه زدند همه، مخصوصا آن دختر جوان و کوچولو....." ( صفحه 4 ) و: " آخه بچه کمرویی نبودی...." ( صفحه 5 ) و: " هیچکی در پارک..." ( صفحه 6 ) و: " چند نفری متبسم شدند...." که پیداست این گسستگی و یکدست نبودن در جاهایی به همگونی و یکدستی بافت اثر، آسیب زده است. و همچنین مورد دیگر از این فقدان یکدست بودن، در عدم رعایت مقتضیات شخصیت و کاراکتر در گفتگوها و دیالوگ هاست: " می خواهی واسه ات سوگ سیاوش را نقل کند؟ " ( صفحه 14 ) و نمونه های متعدد دیگر، اما با اینهمه نویسنده موفق شده است تا با سیالیت و جریان روان توصیف و تصویرگری ها و فضاسازی از طریق تعبیه یک ضرباهنگ درونی غیر ایستا و دارای حرکت و ریتم مناسب با کلیت لحن روایت، زبان را از درافتادن به ورطه ی سکون و یکنواختی نجات دهد. در این میان، جمله های بیادماندنی و اثرگذار هم در جابجای اثر، کم نیست مثل: " هیچ قطاری در بیابان، ایستگاه ندارد " ( صفحه 84 ) و: چشمان صبا نیمه شب خیابان شد...." ( صفحه 98 ) و: " ولی حالا ترس، یک شکل دیگر بود. قلوه سنگی که از نوک بلندترین کوه دنیا ول کنند و تو مسئول باشی که مبادا یک بار به سر صبا بخورد، سینه سپر کردی و جلو سنگ، صخره شدی...." ( صفحه 92 ) و: " تو هنوز مردن را تجربه می کنی ". و بهره از دیالوگ های قوی و منسجم: " – یعنی پدر و مادرت باد و توفان اند و تو صبایی؟ - خیلی تیزهوشی. آمریکائیا ندزدنت! – مسخره! جالا اگر اسمت صبا نبود و فیروزه بود پدر و مادرت می شدند سنگ و معدن؟! – بغض کرد. همان جفت چشمهای سیاه و درشت نمی اشک برداشتند و گفت: الاغ، وقتی پدر و مادری نیست و اصلا از آنها خبر و نشانه ای نداری، باید یک جوری واسه خودت رگ و ریشه درست کنی خب. نه؟....." ( صفحه 94 )
نویسنده از عنصر " توصیف " در اکثر موارد استفاده هوشمندانه ای کرده و نقش آن را در پیشبرد روایت و جاذبه بخشیدن به زبان اثر دریافته است: " از این جور اسم ها خوشت می آمد. اگر خواهری داشتی، یا یکی پیدا می شد که خواهرت می شد، از همین اسم ها رویش می گذاشتی. با کلاس بود و خیال می کردی اسم آدم ها را از ته خندق های تاریک و بوگندو بیرون می کشند و به بالای درختهای کاج می برمد تا از آن جا دنیا را تماشا کنند و صبح را، طلوع خورشید را ببینند...." ( صفحه 5 )  و: " تو می دویدی. در تونل تاریک و دور و درازی که صدای نفیر قطاری با سرعتی سرسام آور در آن می پیچید و مسافرها از پشت شیشه های مه گرفته....." ( صفحه 26 ) و: " در و دیوار غرق آتش بود. مهتابی ها و لامپهای راهرو تق و پق می ترکیدند. بیمارها با پیراهن های کنه و چیتی که به تن داشتند، فریاد می کشیدند و فرار می کردند....." ( صفحه 65 )و: " یک دریچه دو جهان هوش و بیهوشی را بهم وصل می کرد. راه آبی که به ته چاه می رسید و از صدای قل قل و خرخر بیرون خبری نبود. همه ی بیمارها در سکوتی سنگین می مردند، مثل آن که هواپیمایی غول پیکر در آسمان شهر بایستد، نه برود و نه بنشیند و وحشت پخش کند و همه به شکم آن چشم بدوزند از ترس سقوط و...." ( صفحه 22 )......و موارد بسیار دیگر.

تخیل؛
بارزترین وجه و اصلی ترین ویژگی " وش وش ...." بهره گیری از عنصر خیال در یکی از فراگیرترین و بسط یافته ترین وجوه و اشکال خود است. اساسا در اینجا بموازات مرور و روایت زندگی شخصیت سیاوش بعنوان قهرمان اصلی داستان، با تکوین یک روایت ذهنی، خیالین و مثالین از طریق خلق چهار شخصیت: وش وش( استعاره کودکی)، وشی(استعاره نوجوانی)، وشان(استعاره جوانی)، و سیا یا سیا دراگو(استعاره شکل گرفتن شخصیت خلافکار و دائم در فرار) و اینهمه در سایه پیرنگ کلیتی بنام سیاوش بمثابه استعاره اصلی و اساطیری از معصومیتی متقارن با پاکی و پاکباختگی و سرانجام قربانی شدن بر سر خلوص خویش و بهره ور از فره ایزدی مواجهیم که استراتژی روایت را در بسط و تکوین مرحله به مرحله این زمان و جهان خلق شده در " خیال " و تلفیق آن با عناصر واقعی و رخدادهای عینی و در پیشبرد مسیر روایت، هرچه کمرنگتر شدن و سرانجام محو کامل هر مرزی که میان این خیال با واقعیت، در ذهن مخاطب است ترسیم می کند. همه چیز – و تقریبا به راحت می توان گفت همه چیز- در این جهان، و در تخیل خلاق نویسنده با سیاوش سخن می گویند و همه عناصر و اشیاء بیجان، جان می گیرند و بازی می کنند و نقشی از خود نشان می دهند و حالت و تشخص انسانی دارند که در شعر از آن به " جاندار انگاری "  تعبیر می شود و یکی از صناعتهای شاعرانه هم هست؛ از کانال و قطار و درخت و جاده تا پله ها و....و اصلا همه چیز: " قطار ایستاد و با تعجب و یکجور فکر کردن که بیشتر مثل غصه خوردن بود به جاده نگاه کرد. دلش می خواست به طرف او برود و در جاده ی خاکی راه رفتن را تجربه کند اما...." ( صفحه 84 و 5) و: " جیرجیر قطاری وحشی می آمد که گله ای کرگدن دنبالش بودند و از شاخ آن ها فرار می کرد. مسافرها همه وحشت زده بودند و با چش های درآمده به محمود و ستاره و وش وش نگاه کردند..." ( صفحه 26 ). و: " کبوتر از چنگ داریوش که ناخن های دراز و کج و معوجی داشت فرار کرد. سرش در تاریکی به سقف و دیوار قطار خورد. پرهای کبوتر هم از چنگ داریوش فرار کردند و به این طرفو آن طرف رفتند. داریوش شاخ داشت. دم داشست. دندان هایی تیز داشت و نعره کشان به هوا پرید و رفت تا کبوتر را بگیرد....." ( صفحه 29 )
اما این وجه از کارکرد عنصر خیال، همه حکایت ما نیست و ماجرا به همینجا ختم نمی شود. سویه دیگر این استراتژی مبتنی بر " محوریت عنصر خیال " در زبان و جهان ترسیم شده در داستان، که فراتر از کاربرد خیال در تکامل روند روایت و شکل گیری شخصیت اصلی، باید از آن به گونه ای " هستی شناسی و ماتریس خیال " تعبیر کنم، در ورای بکارگیری صور خیال به شکل فراگیر و پرشمار ( تشبیه و استعاره و.....) از سوی نویسنده در جهت یک فضاسازی بین زندگی و مرگ و در حالت اغماء ، که فلاش بک اصلی و فرصت مرور گذشته سیاوش تا لحظه زخمی شدن در پارک و به کما رفتن اوست و در عین حال، تنه اصلی و حجم بیشتر داستان هم هست، و ایجاد سیالیت و فضایی سراسر در ابهام و مه آلودگی و معلق ماندگی است که مهمترین وجه روایت " محمدرضا یوسفی " را نیز در خود بازتاب می دهد. از اینجاست که با تلفیق زمانهای گذشتهو حال و بهم پیوستگی آنها روبرو می شویم: " پرستار ورا صدا زد و گفت: بابا! بابا! شما مگر خانه زندگی ندارید؟ شب و روز پشت در آی سی یو نشسته اید که چی؟ لااقل شبها به خانه بروید و روزها این جا بنشینید. مرشدبابا که خسته و خواب آلود بود گفت: زنده شد؟ وش وش به هوش آمد؟ اسمش وش وش است؟ وش وش که کنار بابابزرگ بودو سرش روی زانوی او به خواب رفته بود...." ( صفه 31 ) می بینید که مرز گذشته و حال، در روایت، محو شده است و کودکی شخصیت اصلی " سیاوش " که هم اکنون در کما و روی تخت است کنار پدربزرگی است که به انتظار چشم گشودن و به هوش آمدن اوست. این شگرد را که عینیت بخشیدن به خیال و به تعلیق بردن واقعیت-بموازات و پا به پای هم- است در جای جای قصه می بینیم.

روایت؛
الگوی تفکیک و ترکیب شش شخصیت در قالب یک کاراکتر: وش وش، وشی، وشان، سیا و سرانجام سیادراگو که هرکدام روایت و تصویر و تجسم بخشی و مرحله ای از تکوین و تکامل شخصیت و مقطعی از زندگی اوست مهمترین وجه تمایز این روایت است که البته فراتر از این انتزاع و جان بخشی چند شخصیت، می شد با تعمیق انگاره ها و وجوه شخصیت پردازانه و ترسیم شمایی روانشناسانه از آن به عنوان نقطه قوت قطعی " وش وش..." بهره جست و این شش شخصیت را در جایی و با ایده ای منسجم تر به مقصدی مطمئن رساند. محور دیگر روایت همچنانکه اشارت رفت الگوی شکست و گسست زمان و ترسیم زمان و جهانی موازی جهان عینی و مبتنی بر ذهن و خیال است که از گذشته تا کنون قهرمان اصلی را در بستر آن تعریف می کند. استعاره سیاوش و فره ایزدی و پر، نشان از رجعت نویسنده به بن مایه های اساطیری دارد که در نوع خود قابل تقدیر است و هم، بخشی از قابلیت بسیار و همچنان ناشناخته و بهره ناگرفته این منبع عظیم خیال و خلاقیت و روایتگری برای امروز ما را آشکار می سازد.
کوتاه سخن؛ اگر بخواهم نمونه ای شبیه به فضای " وش وش، وشی، وشان، سیاوش " " محمدرضا یوسفی " در ادبیات معاصرمان سراغ کنم باید از " ثریا در اغماء " اثر ماندگار " اسماعیل فصیح " یادی کنم که تجربه ای است در نوع خود کمت تکرار شده در ترکیب زمان ذهنی و جستجو در اعماق گذشته یک شخصیت بر بستری از زمان حال واین تجربه ی یوسفی در خود، روشنایی از امید را برای پیشتر رفتن و نزدیکتر شدن به سمت خلق یک جهان و افق شخصی و تعریف تازه ای از تخیل و ذهنیت، در همکنشی با جهان واقع بازمی تابد. مشتاق و منتظر تجربه بعدی او خواهیم ماند.

فرزاد زادمحسن
____________
محمد رضا یوسفی
خرید انلاین کتاب

برچسب ها: یوسفی,, معرفی کتاب,

تماس با ما

با خواندن کتاب های ما هزاران زندگی را تجربه کنید


نشرموج
خیابان انقلاب، خیابان دوازده فروردین، خیابان نظری، کوچه جاوید یک ،پلاک شش واحد یک
02166959925
02166495274
info@mowjbook.com
شنبه تا چهارشنبه - نه صبح الی پنج عصر

آخرین اخبار در کانال تلگرام نشرموج