بنیامین ملکی

بدانید من در طیِ دریافت و خلق افسانۀ طغیان، چیزی جز زوالِ مطلق رو برای خود نخواستم.

بنیامین ملکی ، نویسنده جوان افسانه طغیان ، در باره خود و کتابش چنین می نویسد :

بر خلاف نظر بسیاری ، معتقدم زمانیکه مسئله بر سر برخورد مخاطب با یک اثر هنری و تاثیر گرفتن از آن است، هر چقدر دانش کمتری در مورد خالق و صاحب اثر، در دسترس باشد، اثر در طول زمان ابعاد بیشتری برای مخاطبان بیشتر پیدا خواهد کرد. چرا که گاها برخی آثار هنری، بزرگتر از قرار گرفتن در زیر سایۀ خالق خود هستند و صاحب اثر آنقدر مسحورِ نتیجۀ به عمل آمده از کار خود است، که به مجردِ به کمال رسیدنش، آن را از خود نیز بَری می داند، تا مبادا در طول زمان، ضعف های شخصیِ او را به اثرش هم وصله کنند و این از حرمت آن اثر بکاهد. و این همواره زمان است که ارزش، و عیارِ حقیقیِ یک اثر ادبی را مشخص می کند. اما با این اوصاف، لازم می دانم معرفی کوتاه و ملموسی از خود برای دوستان مخاطب داشته باشم.
بنده بنیامین ملکی، متولد مرداد 1371 هستم. از بدو کودکی، بسیار رویاپرداز و تجربه گرا بودم. بطوریکه این خصایص همیشه منجر به ایجاد دردسر برای من می شد. در خانوادۀ پر جمعیتم، نگاه های زیادی را معطوف رشد خودم می دیدم و ازاین رو، خلوت و تنهایی، به تفریح و دمِ فراغت من بدل شد که در آن، تبدیل کردن افکار و اندیشه به متن، یک لذت شخصی بحساب می آمد.
بله، نوشتن تفریح لذت بخشی بود، تا زمانیکه برایم تبدیل به وظیفه شد. و دقیقا در همین بزنگاه زمانی بود که لذت جای خود را به درد و رنج می داد و تفریح و سرگرمی، به کمالگراییِ بیمار گونه ای در من بدل شد. درست در لحظه ای که احساس می کنید، حروف الفبا بعنوان موادِ ساخت کافی نیستند و عجزِ لغت و جمله را برای شرح برخی مفاهیم احساس می کنید. به انسان دیگری برای اطرافیان تبدیل می شوید که در نگاه آنها، درمانده، نیازمند یاری و بهبود روح و روان است. این مسائل شاید سوژه جذابی برای یک فیلم یا داستان به نظر بیایند اما، حرف من را سندی بر نفیِ این فرایض بدانید. من در طیِ دریافت و خلق افسانۀ طغیان، چیزی جز زوالِ مطلق رو برای خود نخواستم.
طغیان... بیاد ندارم که هرگز، موضوعی بیش از این افسانه مرا بخود درگیر کرده باشد، و گمان هم نمیکنم که پس از آن، ماجرای من و خلق اثری، بار دیگر به این عمق از رابطه کشیده شود. بدون اغراق می گویم، بیش از یک دهه است که مجموع زمانی که در طول  روزها، فکرم مشغول محتوای آن نیست، شاید کمتر از دو ساعت ساعت باشد؛ و نمی دانم که این روال لعنتی را تا کجای عمر خود ادامه خواهم داد. اما در بطن تمام این رنج ها، لذت شگرفی هم برایم وجود دارد که حتی افسوس یک لحظه از تمام این دوران سخت را هم به دل ندارم.
اینکه هرچه می گذرد باور می کنم، کسی در درون من است که همواره همه چیز را می داند، اما برای شنیدن صدایش، باید عمیق تر و عمیق تر شنید. اینکه با هر آنچه از داشتۀ زمان و توان و جهانِ خود، نقشی برین پرده می زنم، که گواه بودنم باشد و شکرانۀ موهبتِ خیال.
می دانم که طغیان روزی اندیشه اش را به گوش دنیا می رساند و عرصۀ غنیِ فرهنگ و ادب ایران زمین، وارث عنوان دیگری خواهد بود که در دلِ مَجازِ آن حقیقتمان را جاودانه می کنیم.
                                           ***


گزیده هایی از جلد اول: (طغیان جلد اول)

 نترات دستی بر رخوتِ چهره کشید و با کسالت گفت :
_ به گمانم روزهایی در راهند که صبرمان را می آزمایند. خدا به همۀ مان صبر دهد.
دمی بعد، ایلرن  به رفتاری که از خردِ پیران بود، ظرفِ شمعی نیمه را  پیش کشید و  پیش روی نترات، بر میز گذاشت...نترات با تعجب به شمع خیره شد. سپس ایلرن، مچ دست او را گرفت و کفِ دستش را بروی شعلۀ شمع آورد. نترات بدون امتناع، دست خود را بر شعله گرفت و حتی خمی بر ابرو نیاورد. با چهره ای آرام به چشمان نافذِ ایلرن خیره ماند و انتظارِ شنیدن حرفی را کشید. ایلرن تا زمانی که بوی سوختن پوستِ زمختِ دست نترات را به مشام نشنید، چیزی نگفت و سکوت کرد؛ سپس به محض رویت حلقۀ اشک در چشمان سرخِ نترات، آرام گفت :
_ حس میکنی نترات ؟ در مجال صبر، بوی زوالِ صبر می آید.
نترات خیره به رشته های دود بود که به آرامی ازمیان انگشتان لرزانش می جوشیدند وبالا می آمدند آنها را با نگاهش دنبال کرد و به چهرۀ خندان ایلرن رسید که از میان دودها بیرون زد و گفت:
_ صبر، اندک سهمِ آبیست در دوزخِ جبر ... چه خواهی کرد زمانیکه صبرت به پایان برسد ؟
صدای سوختن تاول، در کف دست نترات شنیده می شد... درین لحظه نترات نگاهش را به چشمان ایلرن دوخت و در یک حرکت، قامت شمع را به زیر دست خود له کرد... سینۀ به نفس افتاده اش را آرام کرد و به عقب تکیه داد . ایلرن هم به آرامی آستین نترات را رها کرد و خود نیز به عقب لمید.
صدای زوزۀ گرگان در دوردست، بالا می گرفت... ایلرن از پنجره به سوی صدا خیره شد و گفت:
_ می شنویشان نترات ؟  باد ، بوی خون می آورد.
نگاه نترات از پنجره به تاریکیِ شب دوخته شد ... همچنان صدای زوزۀ گرگان بگوش می رسید.)
                                  ...........................................................
(صدای نعره ها چنان بود که از انسان بر نمی آمد و گویی کوه ها درحالِ فوَران بودند. تنها تصوّر کردن جمعیتی که این صدا را باید، کاری دشوار بود، اما دیگر زمان تصورات به سر آمده و حال دیگر زمانِ رویت و رویارویی بود. این غریوِ اهریمن بود که دشت را می لرزاند و تا پیکر کبودِ آسمان می رسید.
صدای لرزیدنِ سربازان در زره های جنگ، مانند صدای بارانی سنگین بود. نترات نفسی عمیق کشید و برای دیدن کابوسهایش در بیداری، به افقِ دشت های مقابل خیره شد . . .
طبیعت نفسش را حبس کرد و باد ایستاد. سرانجام گلویِ افق دریده شد و سیلِ سیاهِ عاریذات ها از بلندای دشت ها فروریخت. خون در تنِ نترات ایستاد و چشمانش به تصویرِ سیاه شدن دشت از هجومِ عاریذاتها خیره ماند. سرعتِ دیوانه وارِ دویدن و نعره های جنون آمیزشان،سخت ارعاب کننده بود. اندامِ خونین و پرجراحتِشان ، پوشیده از شریانهایی سرخ و سیاه،و متورّم بود .موی از سرشان ریخته و اغلبِ کام ها از فرط شرزگی از دوسو چاک خورده بودند. جنسیت درمیانشان بسختی قابل تشخیص و انسانیت از چهره هاشان رخت بسته بود.   چنان نعره سر می دادند که خون از گلویشان می پاشید و چنان با توحّش می دویدند که گویی هیچ نیستند جز خشم و قساوت و جنون در قالب جسم.
سرقام با دیدن حالِ آشفتۀ سربازانش، بر بلندای سکویی ایستاد و با نهایتِ توان فریادی زد و سپس با خشم گفت :
_ از چه ترسیده که اینطور نجنگیده باخته اید؟    از مرگ ؟    اگر آنطور ترسیده اید که حتی توان ایستادن هم ندارید، پس حرمت این دیوارها را نشکنید و بگریزید. بگریزید تا مگر ترسیدن را آنطور که شایسته است بجا آورید. اما تا زمانیکه اینجایید، از برای مرگید. و قرنهاست که مردان اینجا در جنگ می میرند، نه در ترس. )

گزیده هایی از کتاب دوم:

یارپیل نسیم معطّر را با ولع به شامه کشید و درحالیکه بر دشت های مواج و تپه های سبزِ دهکده نظر می انداخت، ادامه داد:
- گویی من اینجایم تا تنها یکچیز را به اطلاع شما برسانم... یک پیام بسیار مهم... اینکه تا زمانی که مجال دارید، از زندگی در میان تپه های سبزِ خود؛ چادر های زیبا و آرام و از خانه های امن و آبشارهای پر خروشتان لذت ببرید. از بودن با یاران و عزیزانتان، نهایت کیف را ببرید. عطرنسیمِ فرح بخشِ صبح های زیبا و خرّمتان را هرچه بیشتر بیاد بسپرید... چرا که دور نیست زمانیکه آنچه به شامه تان می رسد، بوی خون است و چرک و دود و سوزاندنِ گوشت یکدیگر. بجای خنده زنان دلفریب و آوای کودکانتان، زجّه می شنوید و مویه و غریو و کوسِ جنگ.
دست بر شانه های خشکیده هالس انداخت و درحالیکه دشت های مقابل را با دستِ دیگر نشان می داد، برای گوش های سرخ شده او گفت:
- تمام این تپه ها رنگ خون و کثافت می گیرند و لباسی از اجساد می پوشند. اجسادی که حتی راه بر رودهایتان هم می بندند و آبشارهایتان به سیاهیِ خون فرو خواهند ریخت. در جویبارهای زلالتان، سرها می غلتند و با بهت به یکدیگر خیره می مانند. آری جنابِ هالس؛ همانطور که گفتید، تقدیر برای همه ما نقشه ها دارد... حال اگر رخصت می دهید، به بستر بازگردم.)
                                              ....................................
(خنده اش به قهقهه تبدیل شد و در همان حال گفت:
-هالس، فرزند تیموج. این شب فرخنده را به تو تبریک می گویم. به تو و ابلهان و خرفتانِ گردت. به کرم های کورِ زیر خاک و به لاشه خوارانِ آسمان. مبارکتان باشد. ( خطاب به مردم ) های مردم مبارکتان باشد. شادی حماقت بارتان. آسایشِ پوشالی تان. چریدن و دریدن و خوردن و ریدنتان.
برزان دستانش را بالا آورد و درحال نزدیک شدن به هالسن گفت:
- به خود بیا هالسن. چه می کنی؟!                         هالسن درحال خندیدن گفت:
- چه می توان کرد؟ جز خنده چه می توان کرد؟ تو در شیرشین بودی و همه چیز را دیدی. چرا سکوت کردی؟ آهای یاران با وفای من. از چه رو سکوت کرده اید؟ آنان که دیدند سیلِ خون چگونه می شوید... بگویند تا مگر گوش کرِ این پیرانِ پوک سر، به تعقلی بشکافد. من از دوزخ بازگشتم تا پشت و یاورِ این مردم باشم. اما مرا همچون خود، کفتار می پندارند. چه تفاوتی می کند؟ در میانۀ این انقراض، امروز بمیرم یا فردا. اما یاران اگر می شنوید فریادهایم را ... بیاد بسپرید. بیاد بسپرید که بودم و چه آموختمتان. برای فرزندانمان هنوز زمان باقیست. های مادران و های پدران. می شنوید فریادهایم را؟ آغوشتان جای امنی برای فرزندانتان نیست. مگذارید آنان نیز به موجودات فرومایه ای چون خود ما بدل شوند. مگذارید ضعف و ترس، بیش ازین جوهر جان آنها را مسموم کند. من برآن بودم تا از تن آنها پولاد بسازم و از اراده شان سنگ. اما این چوپانانِ مفت خورِ مفت پوش، جز گله ای گوسپند نمی خواهند.
برزان که از نزدیکترین ها به هالسن بود، اکنون برای اولینبار شخص تازه ای را در وجود هالسن متجلی می دید. اراده ای تازه در نحوۀ گام برداشتن و غریدن و ستبر کردن سینه او می دید. برقی در نگاهش بود که به هر چشم که می افتاد، نفوذ می کرد. او به جمعیت نزدیکتر شد و در میان سکوت همگان، با صدای بلند تری ادامه داد:
- زمانِ بیدار شدن است. به گیسوان اجدادم قسم که زمانِ بیدار شدن است. کودکان را بیدار کنید تا خود را از نکبت سرنوشت ما برهانند. یاران، سخنان من را پیش تر شنیده اید. اگر هنوز قطره ای از خونِ نیایِ خود را در رگ دارید، قدم در جای پایم بگذارید و این راه را آغاز کنید. مرا گفتند که طمع جاه دارم و حریص قدرتم. حال که قدرت یک نگاهم را هم ندارند. گفتند که کودکان را به یوغِ بردگی می کشم و هر چه می خواهم از برای خود است. حال که اکنون زبانِ این تیغ، پاسخشان را به حقیقت خواهد داد. ( نگاه عاجزانه اش را به برزان انداخت و گفت) باور دارم که می توانید. باور کنید که می توانید. تنها چشم دارم که کودکان از یاد نبرند. به آنها بگویید اولین خونی که در راه آزادیشان ریخت، از شریانِ که بود.)

طغیان جلد اول (پوچی شرزه ها )
طغیان جلد دوم ( زمین و زمان )


تماس با ما

با خواندن کتاب های ما هزاران زندگی را تجربه کنید


نشرموج
خیابان انقلاب، خیابان دوازده فروردین، خیابان نظری، کوچه جاوید یک ،پلاک شش واحد یک
02166959925
02166495274
info@mowjbook.com
شنبه تا چهارشنبه - نه صبح الی پنج عصر

آخرین اخبار در کانال تلگرام نشرموج